عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (نهم)
Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie
The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش نهم
عقل، فاهمه، تأمل و دیالکتیک
Vernunft, Verstand, Reflexion und Dialektik
Reason, Understanding, Reflection and Dialectic

Raison, entendement, réflexion et dialectique

اکنون به یکی از مهم‌ترین بخش‌های استدلال هگل می‌رسیم. در اینجا مسئله دیگر صرفاً این نیست که مطلق چیست یا نسبت فیشته و شلینگ با یکدیگر چگونه است؛ بلکه مسئله این است که فلسفه چگونه باید مطلق را بشناسد.

هگل در اینجا میان سه شیوهٔ اساسی تفکر تمایز می‌گذارد:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)

تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion)

عقل (Vernunft / Reason / Raison)

این سه مفهوم را باید بسیار دقیق از یکدیگر جدا کرد، زیرا بخش مهمی از اختلاف هگل با فلسفهٔ پیشین از همین‌جا ناشی می‌شود.

۱. فاهمه
Verstand
Understanding

Entendement

فاهمه نخستین قدرت ضروری تفکر است.

فاهمه برای شناخت، میان چیزها:

تمایز

ایجاد می‌کند.

مثلاً:

سوژه ≠ ابژه

طبیعت ≠ روح

متناهی ≠ نامتناهی

آزادی ≠ ضرورت

فاهمه می‌گوید:

برای اینکه چیزی را بشناسیم، باید آن را از چیزهای دیگر متمایز کنیم.

این کار کاملاً ضروری است.

بدون تمایز:

هیچ شناخت معینی

ممکن نیست.

۲. ضرورت فاهمه
هگل فاهمه را صرفاً نفی نمی‌کند.

این نکته بسیار مهم است.

هگل نمی‌گوید:

فاهمه اشتباه است.

بلکه می‌گوید:

فاهمه ضروری است، اما اگر خود را مطلق کند، به خطا می‌رود.

فاهمه باید:

تفاوت

را ایجاد کند.

اما نباید تصور کند که تفاوت‌های ایجادشده:

مطلق و نهایی

هستند.

۳. انتزاع
Abstraktion
Abstraction

Abstraction

فاهمه معمولاً از طریق:

انتزاع

کار می‌کند.

انتزاع یعنی یک تعین را از روابطش جدا کنیم و آن را به‌صورت مستقل در نظر بگیریم.

مثلاً:

سوژه

را جدا از:

ابژه

در نظر بگیریم.

یا:

آزادی

را جدا از:

ضرورت

تصور کنیم.

در این حالت، یک مفهوم روشن و مشخص به دست می‌آید.

اما این وضوح ممکن است به قیمت:

از دست رفتن رابطه

به دست آمده باشد.

۴. مشکل انتزاع
مشکل از جایی آغاز می‌شود که انتزاع را با:

واقعیت کامل

اشتباه بگیریم.

مثلاً:

سوژه

را کاملاً مستقل از:

ابژه

فرض کنیم.

آنگاه دیگر نمی‌توانیم توضیح دهیم که سوژه چگونه ابژه را می‌شناسد.

یا اگر:

آزادی

را کاملاً جدا از:

ضرورت

در نظر بگیریم، نمی‌توانیم بفهمیم آزادی چگونه در جهان واقعی تحقق می‌یابد.

پس:

انتزاع

یک لحظهٔ ضروری تفکر است،

اما:

آخرین مرحلهٔ تفکر

نیست.

۵. تأمل
Reflexion
Reflection

Réflexion

تأمل یک گام فراتر می‌رود.

تأمل متوجه می‌شود که هر تعین در رابطه با تعین‌های دیگر قرار دارد.

برای مثال:

سوژه

بدون:

ابژه

قابل فهم نیست.

متناهی

بدون:

نامتناهی

معنای کامل ندارد.

آزادی

بدون:

ضرورت

قابل تعیین نیست.

تأمل بنابراین:

رابطه

را کشف می‌کند.

۶. اما تأمل هنوز کافی نیست
با وجود این، تأمل هنوز می‌تواند در دوگانگی باقی بماند.

ممکن است بگوید:

سوژه و ابژه به یکدیگر وابسته‌اند.

اما همچنان:

سوژه

و:

ابژه

را دو چیز جداگانه در نظر بگیرد.

در این صورت:

رابطه

شناخته شده است،

اما:

وحدت بنیادی رابطه

هنوز آشکار نشده است.

اینجاست که:

عقل

وارد می‌شود.

۷. عقل
Vernunft
Reason

Raison

عقل از نظر هگل توانایی فهم:

وحدت درون تفاوت

است.

عقل تفاوت را حذف نمی‌کند.

بلکه نشان می‌دهد که:

تفاوت‌ها چگونه در یک کل واحد قرار دارند.

اگر فاهمه می‌گوید:

A ≠ B

و تأمل می‌گوید:

A با B رابطه دارد

عقل می‌پرسد:

چگونه A و B در یک ساختار واحد، هم متفاوت‌اند و هم به یکدیگر تعلق دارند؟

۸. عقل و مطلق
عقل همان توانایی‌ای است که می‌تواند:

مطلق

را دریابد.

اما مطلق را نمی‌توان مانند یک شیء شناخت.

مطلق باید در:

حرکت مفهومی خود

شناخته شود.

پس عقل باید نشان دهد که چگونه:

وحدت

به:

تفاوت

می‌رسد،

و چگونه:

تفاوت

به:

وحدت

بازمی‌گردد.

۹. تفاوت فاهمه و عقل
می‌توانیم تفاوت را چنین خلاصه کنیم:

فاهمه
Verstand

تفاوت‌ها را جدا می‌کند.

تأمل
Reflexion

رابطهٔ تفاوت‌ها را می‌بیند.

عقل
Vernunft

وحدت درونی تفاوت‌ها را درک می‌کند.

بنابراین:

فاهمه: جدایی



تأمل: رابطه



عقل: وحدت در تفاوت

۱۰. تضاد
Widerspruch
Contradiction

Contradiction

برای هگل، تضاد یک خطای صرفاً منطقی نیست.

تضاد:

ساختار درونی واقعیت

است.

هر تعین محدود، وقتی به‌طور کامل بررسی شود، نشان می‌دهد که به چیزی دیگر وابسته است.

مثلاً:

متناهی

به دلیل محدود بودن، به:

نامتناهی

ارجاع می‌دهد.

اما نامتناهی نیز اگر صرفاً در برابر متناهی قرار گیرد، دوباره به یک تعین محدود تبدیل می‌شود.

پس تضاد درون خود مفهوم وجود دارد.

۱۱. تضاد به‌عنوان حرکت
تضاد چیزی نیست که باید صرفاً از آن اجتناب کرد.

تضاد:

موتور حرکت مفهوم

است.

چیزی که هیچ تضادی در خود ندارد، نمی‌تواند از خود فراتر رود.

بنابراین:

تضاد

باعث می‌شود یک تعین:

خود را نفی کند

و به:

تعین جدید

برسد.

۱۲. نفی
Negation
Negation

Négation

نفی یعنی یک تعین دیگر نمی‌تواند به همان شکل اولیه باقی بماند.

اما نفی در فلسفهٔ هگل:

نابودی مطلق

نیست.

وقتی چیزی نفی می‌شود، حقیقت آن به‌طور کامل از میان نمی‌رود.

بلکه در یک شکل بالاتر:

حفظ

می‌شود.

اینجا مفهوم:

رفع

ظاهر می‌شود.

۱۳. رفع
Aufhebung
Sublation

Relève

واژهٔ آلمانی:

Aufhebung

یکی از دشوارترین اصطلاحات فلسفهٔ هگل است.

زیرا هم‌زمان سه معنای مهم دارد:

لغو کردن

حفظ کردن

به سطح بالاتر بردن

بنابراین وقتی یک تعین:

رفع

می‌شود، هم:

نفی

می‌شود،

هم:

حفظ

می‌شود،

و هم:

در سطحی بالاتر قرار می‌گیرد.

۱۴. مثال سادهٔ رفع
فرض کنیم:

A

با:

B

در تضاد است.

حرکت دیالکتیکی چنین نیست که:

A

کاملاً نابود شود.

بلکه:

A

و:

B

در یک وحدت جدید:

C

رفع می‌شوند.

پس:

A + B → C

اما C صرفاً ترکیب مکانیکی A و B نیست.

بلکه یک:

تعین جدید

است که حقیقت هر دو را در سطحی بالاتر حفظ می‌کند.

۱۵. نفی معین
Bestimmte Negation
Determinate Negation

Négation déterminée

هگل میان:

نفی ساده

و:

نفی معین

تمایز می‌گذارد.

نفی ساده می‌گوید:

این نیست.

اما نفی معین می‌گوید:

این تعین خاص نفی می‌شود و از دل این نفی، تعین دیگری پدیدار می‌شود.

پس:

نفی

همواره:

مولد

است.

۱۶. نفی نفی
Negation der Negation
Negation of Negation

Négation de la négation

حرکت دیالکتیکی در نهایت به:

نفی نفی

می‌رسد.

اما نفی نفی به معنای بازگشت ساده به نقطهٔ اول نیست.

اگر:

A

نفی شود و:

B

پدید آید،

نفی B به معنای بازگشت به A نیست.

بلکه نتیجه:

C

است.

بنابراین:

A → B → C

و:

C

از A غنی‌تر است.

۱۷. وحدت عالی‌تر
نتیجهٔ دیالکتیک:

بازگشت به آغاز

نیست.

بلکه:

بازگشت به آغاز در سطحی بالاتر

است.

بنابراین:

وحدت دوم

همان:

وحدت اول

نیست.

وحدت دوم:

وحدتی میانجی‌شده

است.

۱۸. وحدت بی‌واسطه و وحدت میانجی‌شده
وحدت بی‌واسطه
unmittelbare Einheit

Immediate Unity

Unité immédiate

وحدتی است که هنوز از تفاوت عبور نکرده است.

وحدت میانجی‌شده
vermittelte Einheit

Mediated Unity

Unité médiatisée

وحدتی است که:

تفاوت

را در خود گذرانده است.

از نظر هگل، وحدت حقیقی:

وحدت میانجی‌شده

است.

۱۹. مطلق به‌عنوان وحدت میانجی‌شده
اکنون مفهوم مطلق روشن‌تر می‌شود.

مطلق:

هویت ساده

نیست.

بلکه:

هویتی است که از تفاوت عبور کرده است.

فرمول:

هویت



تفاوت



تضاد



نفی



رفع



وحدت جدید

این همان:

مطلق

است.

۲۰. هویت هویت و تفاوت
اکنون می‌توانیم عبارت مشهور:

Identität der Identität und der Differenz

را دقیق‌تر بفهمیم.

Identity of Identity and Difference

Identité de l'identité et de la différence

این عبارت نمی‌گوید:

هویت = تفاوت

بلکه می‌گوید:

هویت

و:

تفاوت

در یک وحدت عالی‌تر قرار دارند.

پس:

مطلق

عبارت است از:

وحدت هویت و تفاوت

اما این وحدت:

ایستا

نیست.

بلکه:

حرکت

است.

۲۱. دیالکتیک
Dialektik
Dialectic

Dialectique

دیالکتیک در این معنا:

روش بیرونی

نیست.

یعنی فیلسوف از بیرون به مفاهیم نمی‌گوید:

اکنون مرحلهٔ اول، سپس مرحلهٔ دوم، سپس مرحلهٔ سوم.

بلکه حرکت از:

درون خود مفهوم

پدیدار می‌شود.

هر مفهوم به دلیل محدودیت درونی خود:

از خودش فراتر می‌رود.

۲۲. خودحرکتی مفهوم
Selbstbewegung des Begriffs
Self-Movement of the Concept

Auto-mouvement du concept

مفهوم:

Begriff

نباید مانند یک برچسب ذهنی فهمیده شود.

مفهوم در فلسفهٔ هگل:

زنده

است.

مفهوم درون خود:

تفاوت

و:

حرکت

دارد.

بنابراین مفهوم:

خودش را تعیین می‌کند.

۲۳. مفهوم و مطلق
مطلق تنها زمانی واقعاً مطلق است که:

خود را بشناسد.

اما شناخت خود نیازمند:

دیگری

است.

پس مطلق:

خود

را در:

دیگری

قرار می‌دهد.

سپس در دیگری:

خود را بازمی‌شناسد.

ساختار:

خود → دیگری → بازگشت به خود

ساختار بنیادین دیالکتیک است.

۲۴. فلسفهٔ هویت و دیالکتیک
در فلسفهٔ شلینگ:

مطلق

به‌عنوان:

هویت

نقطهٔ آغاز است.

در هگل:

مطلق

باید:

خود را در تفاوت متعین کند.

بنابراین:

شلینگ
هویت → تفاوت

تفاوت به‌عنوان ظهور مطلق.

هگل
هویت → تفاوت → تضاد → رفع → هویت غنی‌تر

تفاوت به‌عنوان لحظهٔ ضروری خودحرکتی مطلق.

۲۵. تفاوت با فیشته
فیشته با:

من

آغاز می‌کند.

من

در برابر:

جزمن

قرار می‌گیرد.

اما این تقابل در یک حرکت:

بی‌پایان

ادامه پیدا می‌کند.

در نتیجه:

وحدت کامل

هرگز به‌طور نهایی تحقق نمی‌یابد.

از نظر هگل، این ساختار نمونه‌ای از:

نامتناهی بد

است.

۲۶. نامتناهی بد
Schlechte Unendlichkeit
Bad Infinity

Mauvaise infinité

ساختار:

A → B → A → B → ...

است.

هر بار که یک تضاد رفع می‌شود، تضاد جدیدی پدیدار می‌شود.

اما هیچ‌گاه:

کل

به دست نمی‌آید.

این همان ساختاری است که در آن:

نامتناهی

همیشه در آینده قرار دارد.

۲۷. نامتناهی حقیقی
Wahre Unendlichkeit
True Infinity

Véritable infinité

نامتناهی حقیقی:

بی‌نهایت بودن تعداد مراحل

نیست.

بلکه:

کل

باید در خود:

فرایند

را شامل کند.

یعنی:

نامتناهی

همان:

وحدت متناهی و نامتناهی

است.

۲۸. عقل و نامتناهی حقیقی
عقل می‌تواند بفهمد که:

متناهی

و:

نامتناهی

دو قلمرو مستقل نیستند.

متناهی در خود:

نفی خود

را دارد.

و نامتناهی حقیقی:

این حرکت خودنفی

را در خود شامل می‌شود.

بنابراین:

نامتناهی

در بیرون از:

متناهی

نیست.

بلکه:

درون حرکت متناهی

خود را آشکار می‌کند.

۲۹. نقش تأمل
تأمل در اینجا نقش واسطه دارد.

تأمل ابتدا:

تفاوت

را ایجاد می‌کند.

سپس نشان می‌دهد که هر تفاوت:

به دیگری

وابسته است.

اما اگر تأمل در این مرحله متوقف شود، به:

دوگانگی

می‌رسد.

عقل باید این دوگانگی را:

رفع

کند.

۳۰. عقل به‌عنوان وحدت‌بخش
عقل:

Vernunft

در این معنا قدرتی نیست که همه‌چیز را به یکسانی تبدیل کند.

بلکه عقل:

وحدت تفاوت‌ها

را می‌سازد.

پس:

عقل ≠ حذف تفاوت

بلکه:

عقل = فهم تفاوت درون وحدت

است.

۳۱. نظام
System
System

Système

از اینجا معنای:

نظام فلسفی

روشن می‌شود.

یک نظام واقعی باید نشان دهد که:

هر مفهوم

چگونه از مفهوم دیگر پدیدار می‌شود.

پس:

مفهوم‌ها

در کنار هم قرار نگرفته‌اند.

بلکه:

یکدیگر را تولید می‌کنند.

۳۲. ضرورت نظام
نظام باید:

ضروری

باشد.

یعنی فیلسوف نباید صرفاً بگوید:

من تصمیم گرفتم بعد از طبیعت دربارهٔ روح صحبت کنم.

بلکه باید نشان دهد:

چرا طبیعت، بر اساس ضرورت درونی خود، به روح منتهی می‌شود.

و سپس:

چرا روح، در مسیر تحقق خود، به خودآگاهی و آزادی می‌رسد.

این همان چیزی است که هگل از:

حرکت ضروری مفهوم

می‌خواهد.

۳۳. فلسفه و بازسازی واقعیت
فلسفه نباید واقعیت را به مجموعه‌ای از:

داده‌های پراکنده

تبدیل کند.

فلسفه باید نشان دهد که:

واقعیت یک کل عقلانی

است.

اما این کل فقط زمانی قابل فهم است که:

حرکت درونی آن

بازسازی شود.

۳۴. مطلق و خودشناسی
در اینجا به یک اصل اساسی می‌رسیم:

مطلق باید خود را بشناسد.

اما این شناخت نمی‌تواند بدون:

تفاوت

رخ دهد.

پس مطلق:

خود

را در:

دیگری

قرار می‌دهد.

و سپس:

در دیگری به خود بازمی‌گردد.

این بازگشت همان:

خودشناسی مطلق

است.

۳۵. انسان و مطلق
انسان در این ساختار صرفاً یک موجود محدود نیست.

انسان به‌عنوان:

روح

جایی است که مطلق می‌تواند:

خود را بشناسد.

بنابراین:

خودآگاهی انسانی

لحظه‌ای از:

خودآگاهی مطلق

است.

اما این به معنای آن نیست که فرد انسانی به‌طور ساده:

خودِ مطلق

است.

بلکه انسان:

محل تحقق خودآگاهی مطلق

است.

۳۶. فلسفه به‌عنوان خودشناسی مطلق
فلسفه در بالاترین سطح:

خودشناسی مطلق

است.

اما این خودشناسی:

مستقیم

نیست.

بلکه از طریق:

طبیعت

تاریخ

روح

فرهنگ

خودآگاهی

و:

فلسفه

تحقق می‌یابد.

۳۷. نتیجهٔ بخش نهم
اکنون می‌توانیم ساختار این بخش را چنین خلاصه کنیم:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)



تمایزگذاری



تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion)



کشف رابطه



تضاد (Widerspruch / Contradiction / Contradiction)



نفی



رفع (Aufhebung / Sublation / Relève)



وحدت میانجی‌شده



عقل (Vernunft / Reason / Raison)



وحدت هویت و تفاوت



مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

۳۸. جایگاه این بخش در کل رساله
اکنون روشن‌تر می‌شود که چرا هگل نمی‌تواند صرفاً با گفتن:

«مطلق هویت سوژه و ابژه است»

کار را تمام‌شده بداند.

زیرا باید توضیح دهد:

این هویت چگونه تفاوت پیدا می‌کند؟

چگونه:

سوژه

و:

ابژه

پدیدار می‌شوند؟

چگونه:

طبیعت

و:

روح

از یکدیگر متمایز می‌شوند؟

چگونه:

تفاوت

به:

تقابل

و:

تضاد

می‌رسد؟

و چگونه این تضاد:

رفع

می‌شود؟

پس:

مطلق

برای هگل نه فقط:

نتیجه

و نه فقط:

آغاز

است.

مطلق:

کل حرکت

است.

فرمول نهایی بخش نهم
Identität

هویت



Differenz

تفاوت



Entgegensetzung

تقابل



Widerspruch

تضاد



Negation

نفی



Aufhebung

رفع



Vermittelte Einheit

وحدت میانجی‌شده



Identität der Identität und der Differenz

هویت هویت و تفاوت



Das Absolute

مطلق

در بخش دهم، وارد مرحلهٔ نهایی نقد هگل از فیشته و شلینگ می‌شویم. در آنجا به‌طور دقیق بررسی خواهیم کرد که از نظر هگل، فیشته چرا در تقابل میان من و جزمن باقی می‌ماند، شلینگ چگونه از این دوگانگی عبور می‌کند، اما چرا مفهوم مطلق به‌عنوان هویت هنوز برای هگل کافی نیست؛ سپس تفاوت میان فلسفهٔ هویت شلینگ و فلسفهٔ دیالکتیکی هگل را در ارتباط با نظام، آزادی، طبیعت، روح و مطلق جمع‌بندی خواهیم کرد.



بخش دهم
نقد نهایی هگل از نظام فیشته و شلینگ
Hegels abschließende Kritik an Fichte und Schelling
Hegel's Final Critique of the Systems of Fichte and Schelling

La critique finale de Hegel des systèmes de Fichte et de Schelling

اکنون به نقطه‌ای می‌رسیم که در آن مسیر فکری هگل از فیشته و شلینگ به‌روشنی جدا می‌شود. اهمیت این بخش در این است که هگل، از یک سو، فیشته را به دلیل باقی ماندن در دوگانگی من (Ich / I / Moi) و جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) نقد می‌کند و، از سوی دیگر، شلینگ را به دلیل دست یافتن به ایدهٔ مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu) تحسین می‌کند، اما معتقد است که شلینگ هنوز نتوانسته است نشان دهد که مطلق چگونه از درون خود به تفاوت و تعین می‌رسد.

بنابراین، اختلاف اصلی را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

فیشته: مطلق هنوز به‌طور کامل حاصل نشده است.

شلینگ: مطلق حاصل شده، اما حرکت درونی آن به‌طور کافی توضیح داده نشده است.

هگل: مطلق باید هم وحدت باشد و هم حرکت؛ هم هویت باشد و هم تفاوت؛ هم آغاز باشد و هم نتیجه.

۱. فیشته: تقدم مطلق من
Das absolute Ich
The Absolute I

Le Moi absolu

فیشته فلسفهٔ خود را با:

من

آغاز می‌کند.

این «من» یک فرد روان‌شناختی نیست.

یعنی منظور فیشته این نیست که:

«من، به‌عنوان عباس یا هر فرد مشخص دیگری، جهان را ایجاد می‌کنم.»

بلکه:

من مطلق

اصل فعالیتی است که در بنیاد امکان آگاهی قرار دارد.

من:

خود را می‌نهد.

Das Ich setzt sich selbst
The I posits itself

Le Moi se pose lui-même

و سپس در برابر خود:

جزمن

را قرار می‌دهد.

۲. من و جزمن
ساختار فیشته:

Ich

من



Nicht-Ich

جزمن

است.

من و جزمن در تقابل قرار دارند.

اما این تقابل یک مشکل اساسی ایجاد می‌کند:

اگر:

من

مطلق باشد،

چگونه:

جزمن

می‌تواند مستقل از آن وجود داشته باشد؟

و اگر جزمن واقعاً مستقل باشد، دیگر من:

مطلق

نیست.

۳. تلاش فیشته برای حل مسئله
فیشته تلاش می‌کند این مشکل را با فعالیت خود من حل کند.

من:

جزمن

را در ساختار فعالیت خود قرار می‌دهد.

اما در این صورت، جهان به‌طور کامل از:

فعالیت سوژه

وابسته می‌شود.

پس فلسفهٔ فیشته خطر تبدیل شدن به:

ایده‌آلیسم ذهنی

را پیدا می‌کند.

۴. نقد هگل به فیشته
هگل معتقد است که فیشته هنوز در سطح:

تضاد

باقی مانده است.

ساختار:

من / جزمن

به‌طور مداوم تکرار می‌شود.

هر بار یک طرف تعیین می‌شود، طرف دیگر در برابر آن قرار می‌گیرد.

سپس دوباره نیاز به وحدت ایجاد می‌شود.

اما این وحدت هرگز به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد.

۵. بی‌نهایتِ بد
این وضعیت همان چیزی است که هگل بعدها:

نامتناهی بد (schlechte Unendlichkeit / bad infinity / mauvaise infinité)

می‌نامد.

یعنی:

من



جزمن



رفع تقابل



تقابل جدید



رفع تقابل



تقابل جدید

و این فرایند:

بی‌پایان

ادامه پیدا می‌کند.

در اینجا مطلق همیشه:

دورتر

قرار دارد.

۶. مسئلهٔ «باید»
در فلسفهٔ فیشته، من باید دائماً بر محدودیت‌های خود غلبه کند.

اما این غلبه هرگز پایان نمی‌یابد.

پس آزادی به شکل:

وظیفهٔ بی‌پایان

ظاهر می‌شود.

انسان باید دائماً:

خود را فراتر ببرد.

اما هیچ‌گاه به تحقق کامل آزادی نمی‌رسد.

۷. نقد هگل به آزادی فیشته
هگل معتقد است که این تصور از آزادی:

آزادی کامل

نیست.

زیرا آزادی حقیقی باید بتواند:

در خود تحقق یابد.

اگر آزادی همیشه چیزی باشد که:

باید در آینده به آن برسیم

آنگاه آزادی هرگز واقعیت بالفعل پیدا نمی‌کند.

پس:

وظیفهٔ بی‌پایان

هنوز شکل خاصی از:

نامتناهی بد

است.

۸. شلینگ: عبور از دوگانگی
شلینگ از نظر هگل یک گام بسیار مهم به جلو برداشته است.

شلینگ می‌گوید:

سوژه

و:

ابژه

در بنیاد خود:

یکی هستند.

بنابراین:

مطلق

نه فقط سوژه است،

و نه فقط ابژه.

بلکه:

هویت سوژه و ابژه

است.

۹. اهمیت فلسفهٔ شلینگ
از نظر هگل، شلینگ توانسته است مسئله‌ای را حل کند که فیشته نتوانست.

او دیگر نمی‌گوید:

من → جزمن

بلکه می‌گوید:

مطلق



سوژه = ابژه

به این ترتیب، شکاف بنیادین ایده‌آلیسم و رئالیسم از میان می‌رود.

۱۰. فلسفهٔ هویت
Identitätsphilosophie
Philosophy of Identity

Philosophie de l'identité

در فلسفهٔ هویت:

روح

و:

طبیعت

دو صورت از یک بنیاد هستند.

پس:

روح = طبیعت

نه به معنای یکسانی تجربی،

بلکه به معنای:

وحدت بنیادین


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:34 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.