«درسگفتارهای تاریخ فلسفه» هگل (قسمت اول)
Vorlesungen über die Geschichte der Philosophie
(Lectures on the History of Philosophy)
(Leçons sur l'histoire de la philosophie)
بخش اول: مقدمه (Einleitung / Introduction / Introduction)
فصل اول: ماهیت تاریخ فلسفه
گفتار اول: فلسفه و حقیقت
(Die Philosophie und die Wahrheit / Philosophy and Truth / La philosophie et la vérité)
۱. آغاز بحث
هگل در ابتدای مقدمه از خواننده میخواهد که پیش از ورود به تاریخ فیلسوفان، دربارهٔ خودِ تاریخ فلسفه (History of Philosophy / Histoire de la philosophie) بیندیشد.
او معتقد است نخست باید روشن شود که موضوع این علم چیست. اگر موضوع آن مشخص نشود، مطالعهٔ تاریخ فلسفه به گردآوری نامها، تاریخها و عقاید پراکنده تبدیل خواهد شد.
به همین دلیل، نخستین پرسش هگل چنین است:
موضوع تاریخ فلسفه چیست؟
از نظر او، پاسخ این پرسش تنها زمانی روشن میشود که بدانیم فلسفه (Philosophy / Philosophie) چیست.
۲. فلسفه چیست؟
اصطلاح اصلی:
Philosophie (Philosophy / Philosophie)
هگل فلسفه را علمی میداند که موضوع آن حقیقت (Truth / Vérité) است.
اصطلاح:
Wahrheit (Truth / Vérité)
در اینجا باید توجه کرد که هگل حقیقت را صرفاً به معنای «درست بودن یک جمله» در نظر نمیگیرد.
در فلسفهٔ او، حقیقت یعنی آنچه مطابق با ماهیت و ذات خویش است.
اگر چیزی آنگونه باشد که حقیقتاً باید باشد، آن چیز «حقیقی» است.
بنابراین، حقیقت تنها یک ویژگی منطقی نیست، بلکه ویژگی خودِ واقعیت نیز هست.
۳. حقیقت و واقعیت
هگل میان دو اصطلاح تفاوت مهمی قائل است.
Realität (Reality / Réalité)
و
Wirklichkeit (Actuality / Réalité effective)
در زبان روزمره، هر دو را معمولاً «واقعیت» ترجمه میکنند؛ اما در فلسفهٔ هگل یکسان نیستند.
Realität به معنای وجود یا واقعیت بهطور عام است.
اما Wirklichkeit به چیزی گفته میشود که استعدادها و ماهیت خود را بالفعل کرده و به کمال نسبی رسیده است. به همین دلیل، بسیاری از مترجمان انگلیسی آن را Actuality ترجمه میکنند.
این تمایز در آثار بعدی هگل، بهویژه در علم منطق و فلسفهٔ حق، نقش مهمی دارد.
۴. فلسفه با عقیده تفاوت دارد
اصطلاحات:
Meinung (Opinion / Opinion)
و
Wahrheit (Truth / Vérité)
هگل تأکید میکند که بسیاری از مردم گمان میکنند فلسفه نیز مانند سیاست یا سلیقه، مجموعهای از نظرهای شخصی است.
اما از دید او، فلسفه بر پایهٔ عقیده (Opinion / Opinion) بنا نشده است.
عقیده ممکن است از احساس، عادت، تربیت یا تجربهٔ فردی سرچشمه بگیرد.
در مقابل، حقیقت باید برای هر عقل (Reason / Raison) قابل درک باشد.
اصطلاح:
Vernunft (Reason / Raison)
ازاینرو، فلسفه علمی دربارهٔ حقیقت است، نه مجموعهای از دیدگاههای سلیقهای.
۵. چرا فلسفههای مختلف با هم اختلاف دارند؟
یکی از نخستین اعتراضهایی که ممکن است به فلسفه وارد شود این است که اگر فلسفه واقعاً علم حقیقت است، چرا فیلسوفان این همه با یکدیگر اختلاف دارند؟
برای مثال:
تالس (Thales / Thalès) اصل جهان را آب میداند.
آناکسیمنس (Anaximenes / Anaximène) هوا را اصل جهان معرفی میکند.
هراکلیتوس (Heraclitus / Héraclite) بر تغییر دائمی تأکید دارد.
پارمنیدس (Parmenides / Parménide) تغییر را انکار میکند.
در ظاهر، این دیدگاهها یکدیگر را نفی میکنند.
پس آیا همهٔ آنها میتوانند درست باشند؟
۶. پاسخ هگل
هگل پاسخ میدهد که اگر تاریخ فلسفه را فقط مجموعهای از نظریههای جداگانه بدانیم، اختلاف میان آنها به معنای شکست فلسفه خواهد بود.
اما این برداشت نادرست است.
هر فیلسوف، مسئلهای را که در اندیشهٔ پیشینیان پدید آمده است، به شیوهای تازه حل میکند.
بنابراین، هیچ فیلسوفی از نقطهٔ صفر آغاز نمیکند.
اندیشه همواره بر شانهٔ اندیشههای پیشین میایستد.
به همین دلیل، فلسفه دارای تاریخ است و این تاریخ، نوعی پیوستگی درونی دارد.
۷. مفهوم رشد
اصطلاح:
Entwicklung (Development / Développement)
از دید هگل، تاریخ فلسفه مانند رشد یک موجود زنده است.
او بارها از مثال دانه و درخت استفاده میکند.
دانه، همهٔ ویژگیهای درخت را بهصورت بالقوه در خود دارد.
درخت نیز چیزی بیگانه با دانه نیست، بلکه شکوفایی همان دانه است.
به همین ترتیب، فلسفهٔ افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت و خود هگل، حلقههای جدا از هم نیستند؛ بلکه مراحل مختلف رشد یک اندیشهٔ واحدند.
۸. فلسفه، تاریخ عقل است
اصطلاح:
Vernunft (Reason / Raison)
هگل در این بخش جملهای را بهصورت ضمنی بنیان میگذارد که سراسر کتاب بر آن استوار است:
تاریخ فلسفه، تاریخ رشد عقل است.
مقصود او این نیست که عقل در هر دوره حقیقت تازهای میآفریند.
بلکه عقل بهتدریج آنچه را در ذات خود نهفته است، آشکار میکند.
به همین دلیل، تاریخ فلسفه صرفاً تاریخ کتابها نیست، بلکه تاریخ خودآشکار شدن عقل است.
۹. فلسفه و علم
اصطلاح:
Wissenschaft (Science / Science)
در زبان امروز، واژهٔ «علم» معمولاً به علوم تجربی اشاره دارد.
اما در زبان هگل، Wissenschaft معنای گستردهتری دارد.
هر دانشی که دارای موضوع، روش و ضرورت درونی باشد، علم است.
ازاینرو، فلسفه نیز یک علم (Science / Science) است، زیرا موضوع آن حقیقت و روش آن اندیشیدن عقلانی است.
۱۰. چرا مطالعهٔ تاریخ فلسفه ضروری است؟
هگل معتقد است هیچ فیلسوفی را نمیتوان بدون شناخت تاریخ فلسفه فهمید.
برای نمونه:
افلاطون بدون سقراط قابل فهم نیست.
ارسطو بدون افلاطون قابل فهم نیست.
دکارت بدون فلسفهٔ قرون وسطی قابل فهم نیست.
کانت بدون هیوم قابل فهم نیست.
هگل بدون کانت، فیشته و شلینگ قابل فهم نیست.
بنابراین، تاریخ فلسفه تنها مقدمهای برای فلسفه نیست؛ بلکه خودِ فلسفه در مسیر تاریخی آن است.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
واقعیتRealität(Reality / Réalité)
فعلیتWirklichkeit(Actuality / Réalité effective)
عقلVernunft(Reason / Raison)
عقیدهMeinung(Opinion / Opinion)
رشدEntwicklung(Development / Développement)
علمWissenschaft(Science / Science)
جمعبندی گفتار اول
هگل در آغاز درسگفتارهای تاریخ فلسفه چهار اصل بنیادین را تثبیت میکند:
موضوع فلسفه، حقیقت (Truth / Vérité) است، نه عقیده (Opinion / Opinion).
فلسفه یک علم (Science / Science) است، زیرا موضوع و روش عقلانی دارد.
اختلاف میان فیلسوفان نشانهٔ بیاعتباری فلسفه نیست، بلکه بیانگر رشد (Development / Développement) تدریجی اندیشه است.
تاریخ فلسفه، تاریخ خودآشکار شدن عقل (Reason / Raison) است و تنها با درک این پیوستگی میتوان نظامهای فلسفی را بهدرستی فهمید.
نکتهٔ مهم: هر جا از «متن اصلی» الهام گرفتهام، آن را بهصورت تحلیل و توضیح بازنویسی کردهام و نه نقل طولانی یا بازتولید متن، تا هم به اندیشهٔ هگل وفادار بمانیم و هم از نظر حقوق نشر، از بازگویی گستردهٔ متن اصلی پرهیز شود.
این شیوه را در تمام ادامهٔ کتاب حفظ خواهیم کرد و هر فصل را به چند گفتار تقسیم میکنیم تا شرحی منظم، دقیق و قابل مراجعه داشته باشیم.
فصل اول: ماهیت تاریخ فلسفه
گفتار دوم: چرا حقیقت تاریخی است؟
(Warum die Wahrheit geschichtlich ist / Why Truth Is Historical / Pourquoi la vérité est historique)
۱. مسئلهٔ بنیادین
در گفتار نخست دیدیم که هگل فلسفه را علم حقیقت (Science of Truth / Science de la vérité) میداند. اکنون پرسش مهمتری مطرح میشود:
اگر حقیقت، امری واحد و ثابت است، چرا تاریخ فلسفه پر از دیدگاههای متفاوت و گاه متضاد است؟
آیا این به آن معناست که حقیقت در هر عصر تغییر میکند؟
هگل پاسخ میدهد: خیر.
او میان خودِ حقیقت و شناخت انسان از حقیقت تفاوت میگذارد.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
شناختErkenntnis(Knowledge / Connaissance)
حقیقت تغییر نمیکند؛ آنچه تغییر میکند، شناخت (Knowledge / Connaissance) انسان از حقیقت است.
۲. تفاوت میان حقیقت و شناخت
هگل معتقد است حقیقت وابسته به زمان نیست، اما ذهن انسان نمیتواند همهٔ حقیقت را یکباره دریابد.
شناخت انسان تدریجی است و در بستر تاریخ گسترش مییابد.
برای مثال، همانگونه که یک کودک و یک دانشمند هر دو با جهان روبهرو هستند، اما میزان فهمشان متفاوت است، تمدنهای انسانی نیز در دورههای مختلف، به درجات متفاوتی از فهم حقیقت رسیدهاند.
بنابراین، تاریخ فلسفه تاریخ تغییر حقیقت نیست؛ بلکه تاریخ تکامل شناخت (Development of Knowledge / Développement de la connaissance) است.
۳. عقل موجودی زنده است
اصطلاح اصلی:
Vernunft (Reason / Raison)
در فلسفهٔ هگل، عقل چیزی ایستا یا صرفاً ابزاری برای استدلال نیست.
عقل، اصلی زنده و پویاست که بهتدریج امکانات درونی خود را آشکار میکند.
به همین دلیل، هگل از واژهٔ رشد (Development / Développement) استفاده میکند.
اصطلاح:
Entwicklung (Development / Développement)
رشد، به معنای افزودن چیزی از بیرون نیست؛ بلکه شکوفا شدن آن چیزی است که از آغاز بهصورت بالقوه وجود داشته است.
۴. مثال دانه و درخت
برای توضیح این اندیشه، هگل از نمونههای طبیعی بهره میگیرد.
یک دانهٔ بلوط، از همان ابتدا قابلیت درخت شدن را در خود دارد.
اما این قابلیت فوراً آشکار نمیشود.
دانه باید رشد کند تا به نهال و سپس به درخت تبدیل شود.
درخت، چیزی جدا از دانه نیست؛ بلکه حقیقت نهفتهٔ دانه است که به فعلیت رسیده است.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
قوهMöglichkeit(Possibility / Possibilité)
فعلیتWirklichkeit(Actuality / Réalité effective)
به همین قیاس، حقیقت در عقل حضور دارد، اما تنها در روند تاریخ بهتدریج آشکار میشود.
۵. مفهوم روح
اکنون هگل مهمترین مفهوم نظام فلسفی خود را معرفی میکند:
Geist (Spirit / Esprit)
این واژه را نمیتوان تنها به «روح» یا «ذهن» ترجمه کرد، زیرا دامنهٔ معنایی آن بسیار گسترده است.
در فلسفهٔ هگل، روح (Spirit / Esprit) عبارت است از کل زندگی عقلانی بشر؛ یعنی همهٔ آنچه انسان در تاریخ میآفریند و از طریق آن خود را میشناسد.
از جمله:
زبان (Language / Langue)
هنر (Art / Art)
دین (Religion / Religion)
حقوق (Law / Droit)
دولت (State / État)
فلسفه (Philosophy / Philosophie)
همهٔ اینها جلوههای روحاند.
۶. تاریخ، صحنهٔ ظهور روح
از نظر هگل، روح خارج از تاریخ وجود ندارد.
روح در دل تاریخ زندگی میکند و خود را در تاریخ آشکار میسازد.
ازاینرو، تاریخ تنها مجموعهای از رویدادهای سیاسی یا نظامی نیست.
تاریخ، فرایند ظهور تدریجی آزادی و عقل است.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
تاریخGeschichte(History / Histoire)
آزادیFreiheit(Freedom / Liberté)
روحGeist(Spirit / Esprit)
مطالعهٔ تاریخ فلسفه، در حقیقت مطالعهٔ یکی از عالیترین جلوههای این حرکت تاریخی است.
۷. خودآگاهی
اصطلاح مهم دیگر:
Selbstbewusstsein (Self-consciousness / Conscience de soi)
هگل میان آگاهی (Consciousness / Conscience) و خودآگاهی (Self-consciousness / Conscience de soi) تفاوت میگذارد.
آگاهی یعنی انسان از چیزی بیرون از خود آگاه باشد.
اما خودآگاهی یعنی انسان، خودِ خویش را موضوع شناخت قرار دهد.
به نظر هگل، روح در طول تاریخ به مرحلهای میرسد که درمییابد خودش خالق فرهنگ، اندیشه، هنر، حقوق و فلسفه بوده است.
این لحظه، لحظهٔ خودآگاهی روح است.
۸. تضاد، سرچشمهٔ پیشرفت
یکی از مهمترین نوآوریهای هگل، نگاه او به تضاد (Contradiction / Contradiction) است.
اصطلاح:
Widerspruch (Contradiction / Contradiction)
در منطق سنتی، تضاد چیزی است که باید از آن پرهیز کرد.
اما هگل معتقد است تضاد، نیروی درونی حرکت اندیشه است.
هر اندیشه، هنگامی که تا پایان دنبال شود، محدودیتهای خود را آشکار میکند.
همین محدودیتها اندیشه را وادار میکنند که به مرحلهای کاملتر برسد.
از این رو، تضاد نشانهٔ شکست عقل نیست، بلکه نشانهٔ زنده بودن و پویایی آن است.
۹. چرا تاریخ فلسفه ضروری است؟
اکنون روشن میشود که چرا هگل تاریخ فلسفه را بخشی از خود فلسفه میداند.
اگر عقل بهتدریج خود را آشکار میکند، هیچ نظام فلسفی را نمیتوان جدا از جایگاه تاریخی آن فهمید.
هر فیلسوف، حلقهای از زنجیرهٔ رشد روح است.
به همین دلیل، مطالعهٔ تاریخ فلسفه برای هگل مطالعهٔ صرف گذشته نیست؛ بلکه مطالعهٔ مسیر شکلگیری حقیقت در آگاهی انسان است.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
شناختErkenntnis(Knowledge / Connaissance)
عقلVernunft(Reason / Raison)
رشدEntwicklung(Development / Développement)
روحGeist(Spirit / Esprit)
آگاهیBewusstsein(Consciousness / Conscience)
خودآگاهیSelbstbewusstsein(Self-consciousness / Conscience de soi)
تضادWiderspruch(Contradiction / Contradiction)
فعلیتWirklichkeit(Actuality / Réalité effective)
آزادیFreiheit(Freedom / Liberté)
جمعبندی گفتار دوم
هگل در این گفتار سه اصل بنیادین را استوار میکند:
حقیقت (Truth / Vérité) ثابت است، اما شناخت (Knowledge / Connaissance) انسان از آن در طول تاریخ گسترش مییابد.
روح (Spirit / Esprit) در تاریخ، فرهنگ و فلسفه خود را آشکار میکند و تاریخ فلسفه، یکی از عالیترین صورتهای این خودآشکارسازی است.
تضاد (Contradiction / Contradiction) نه مانعی برای اندیشه، بلکه عامل حرکت و رشد آن است و به همین دلیل، اختلاف میان نظامهای فلسفی را باید بهعنوان مراحل تکامل عقل فهمید، نه صرفاً مجموعهای از خطاها یا ناسازگاریها.
گفتار سوم: دیالکتیک و حرکت اندیشه
(Die Dialektik und die Bewegung des Denkens / Dialectic and the Movement of Thought / La dialectique et le mouvement de la pensée)
۱. دیالکتیک چیست؟
پس از آنکه هگل نشان داد حقیقت بهتدریج در تاریخ آشکار میشود، اکنون باید توضیح دهد این حرکت چگونه انجام میشود.
پاسخ او یک واژه است:
Dialektik (Dialectic / Dialectique)
امروزه واژهٔ «دیالکتیک» اغلب به معنای گفتوگو، مناظره یا جدل به کار میرود، اما مقصود هگل کاملاً متفاوت است.
در فلسفهٔ هگل، دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) قانون درونی حرکت اندیشه و خودِ واقعیت است.
به بیان دیگر، جهان و اندیشه هر دو به شیوهای دیالکتیکی حرکت میکنند.
۲. تفاوت دیالکتیک هگل با دیالکتیک سقراط
هگل میان دیالکتیک خود و دیالکتیک سقراط تفاوت میگذارد.
در نزد سقراط (Socrates / Socrate)، دیالکتیک بیشتر روشی برای پرسش و پاسخ است. سقراط با طرح پرسشهای پیاپی، نشان میدهد که مخاطب دچار تناقض شده است.
اما در فلسفهٔ هگل، دیالکتیک صرفاً یک روش آموزشی نیست.
او معتقد است خودِ مفاهیم (Concepts / Concepts) دارای حرکت درونیاند.
اصطلاح:
Begriff (Concept / Concept)
مفهوم، هنگامی که بهطور کامل اندیشیده شود، از درون خود به مفهومی کاملتر گذر میکند.
۳. چرا مفاهیم حرکت میکنند؟
این پرسش بسیار مهم است.
هگل میگوید هر مفهوم، اگر بهصورت انتزاعی و جدا از دیگر مفاهیم در نظر گرفته شود، ناقص است.
این نقص، در درون خود مفهوم نهفته است.
به همین دلیل، مفهوم نمیتواند در همان مرحله باقی بماند.
برای مثال، اگر تنها از «وجود» سخن بگوییم، بدون آنکه هیچ ویژگی یا تعینی برای آن بیان کنیم، در واقع چیزی دربارهٔ آن نگفتهایم.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
مفهومBegriff(Concept / Concept)
تعینBestimmung(Determination / Détermination)
انتزاعAbstraktion(Abstraction / Abstraction)
۴. نمونهٔ مشهور: وجود، هیچ، شدن
برای توضیح حرکت دیالکتیکی، هگل در علم منطق (Science of Logic / Science de la logique) از سه مفهوم آغاز میکند.
الف) وجود
اصطلاح:
Sein (Being / Être)
اگر وجود را کاملاً تهی و بدون هیچ ویژگی تصور کنیم، تنها یک اندیشهٔ کاملاً نامعین باقی میماند.
ب) هیچ
اصطلاح:
Nichts (Nothing / Néant)
اکنون اگر به «هیچ» بیندیشیم، آن نیز کاملاً تهی و فاقد هرگونه تعین است.
هگل نتیجه میگیرد که وجودِ محض و هیچِ محض، از حیث این بیتعینی، از هم قابل تمایز نیستند.
این یکی از مشهورترین و در عین حال بحثبرانگیزترین ادعاهای اوست.
ج) شدن
اصطلاح:
Werden (Becoming / Devenir)
از وحدت و گذار متقابل وجود و هیچ، مفهوم «شدن» پدید میآید.
شدن یعنی فرایندی که در آن چیزی از نبودن به بودن، و از بودن به نبودن گذر میکند.
از نظر هگل، این نخستین نمونه از حرکت دیالکتیکی است.
۵. نفی
اصطلاح:
Negation (Negation / Négation)
هگل معتقد است حرکت اندیشه همیشه با نفی (Negation / Négation) همراه است.
اما نفی در فلسفهٔ او صرفاً به معنای نابود کردن نیست.
وقتی اندیشه از مرحلهای فراتر میرود، مرحلهٔ پیشین را کنار میگذارد، اما آن را بهطور کامل از میان نمیبرد.
این نکته، زمینه را برای مفهوم مهم بعدی، یعنی رفع (Sublation / Relève)، فراهم میکند.
۶. رفع
اصطلاح اصلی:
Aufhebung (Sublation / Relève)
این واژه از دشوارترین اصطلاحات فلسفهٔ هگل است، زیرا در زبان آلمانی سه معنای همزمان دارد:
۱. از میان برداشتن یا لغو کردن.
۲. حفظ کردن.
۳. به مرتبهای بالاتر بردن.
هگل از همین ویژگی زبانی استفاده میکند تا حرکت دیالکتیکی را توضیح دهد.
وقتی اندیشه از مرحلهای به مرحلهٔ بعد میرود، سه اتفاق همزمان رخ میدهد:
شکل پیشین کنار گذاشته میشود.
عناصر درست آن حفظ میشوند.
همهٔ آنها در سطحی بالاتر بازسازماندهی میشوند.
۷. مثال افلاطون و ارسطو
برای روشن شدن مفهوم رفع، میتوان به سیر تاریخ فلسفه نگاه کرد.
افلاطون (Plato / Platon) نظریهٔ مُثُل (Ideas / Idées) را مطرح میکند.
ارسطو (Aristotle / Aristote) بسیاری از جنبههای این نظریه را نقد میکند.
اما از دید هگل، ارسطو صرفاً افلاطون را رد نکرد.
او عناصر اساسی اندیشهٔ افلاطون را حفظ کرد و در نظام فلسفی تازهای بازسازی نمود.
در این معنا، فلسفهٔ ارسطو «رفع» فلسفهٔ افلاطون است.
۸. دیالکتیک در تاریخ فلسفه
اکنون میتوان فهمید که چرا هگل تاریخ فلسفه را زنجیرهای از نظامهای جداگانه نمیداند.
هر فیلسوف، پاسخ فیلسوف پیش از خود را بررسی میکند.
پاسخ پیشین را نقد میکند.
اما در عین حال، عناصر درست آن را نیز حفظ میکند.
بنابراین، تاریخ فلسفه حرکتی پیوسته و دیالکتیکی است.
۹. آیا دیالکتیک فرمول «تز، آنتیتز، سنتز» است؟
نکتهای مهم در تفسیر هگل این است که خود او در این کتاب روش دیالکتیکی را بهصورت یک فرمول ثابت با عنوان «تز، آنتیتز، سنتز» معرفی نمیکند. این صورتبندی بیشتر به سنت بعدی، بهویژه نزد برخی شارحان و متفکرانی مانند هاینریش موریتس خالیبئوس، نسبت داده میشود.
بنابراین، برای فهم دقیق هگل بهتر است به مفاهیمی مانند نفی (Negation / Négation)، تضاد (Contradiction / Contradiction) و رفع (Sublation / Relève) تکیه کنیم، نه به این فرمول سهگانه.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
دیالکتیکDialektik(Dialectic / Dialectique)
مفهومBegriff(Concept / Concept)
تعینBestimmung(Determination / Détermination)
انتزاعAbstraktion(Abstraction / Abstraction)
وجودSein(Being / Être)
هیچNichts(Nothing / Néant)
شدنWerden(Becoming / Devenir)
نفیNegation(Negation / Négation)
رفعAufhebung(Sublation / Relève)
تضادWiderspruch(Contradiction / Contradiction)
جمعبندی گفتار سوم
در این گفتار، هگل روش بنیادین فلسفهٔ خود را روشن میکند:
دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) قانون حرکت اندیشه و واقعیت است.
هر مفهوم (Concept / Concept) به دلیل محدودیتهای درونی خود به مفهومی کاملتر گذر میکند.
حرکت دیالکتیکی از راه نفی (Negation / Négation) و رفع (Sublation / Relève) انجام میشود؛ یعنی مرحلهٔ پیشین هم نقد میشود، هم عناصر اساسی آن حفظ میشود و هم در سطحی بالاتر بازسازی میگردد.
به همین دلیل، تاریخ فلسفه رشتهای از گسستهای کامل نیست، بلکه فرایندی پیوسته است که در آن هر نظام فلسفی از دل نظام پیشین پدید میآید و در عین حال آن را دگرگون میکند.
در گفتار چهارم، هگل این روش را بهطور مستقیم بر تاریخ فلسفه اعمال میکند و توضیح میدهد که چرا هیچ فیلسوف بزرگی را نباید صرفاً «باطل» یا «اشتباه» دانست، بلکه هر یک لحظهای ضروری در رشد عقل و روح به شمار میآیند.
گفتار چهارم: هر فلسفه مرحلهای از تکامل حقیقت است
(Jede Philosophie ist eine Stufe der Entwicklung der Wahrheit / Every Philosophy Is a Stage in the Development of Truth / Chaque philosophie est une étape du développement de la vérité)
۱. آیا فلسفههای گذشته اشتباه بودهاند؟
پس از آنکه هگل دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) را توضیح داد، اکنون به مهمترین نتیجهٔ آن میرسد.
بیشتر مردم هنگامی که تاریخ فلسفه را مطالعه میکنند، چنین میاندیشند:
اگر افلاطون (Plato / Platon) درست گفته باشد، پس تالس (Thales / Thalès) اشتباه کرده است.
اگر کانت (Kant / Kant) درست باشد، پس دکارت (Descartes / Descartes) نادرست است.
اگر هگل درست باشد، همهٔ فیلسوفان پیش از او اشتباه کردهاند.
هگل این شیوهٔ داوری را کاملاً رد میکند.
او میگوید:
هر فلسفه، حقیقت را بیان میکند؛ اما نه تمام حقیقت را.
۲. حقیقت، کل است
یکی از مشهورترین اندیشههای هگل که در آثار دیگر او نیز تکرار میشود این است که:
حقیقت، کل است.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
کلGanze(Whole / Tout)
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
از نظر هگل، هیچ گزاره یا نظریهای بهتنهایی حقیقت کامل نیست.
هر نظریه فقط زمانی معنای واقعی خود را پیدا میکند که در ارتباط با کل نظام اندیشه فهمیده شود.
همانگونه که یک اندام بدون بدن معنای کامل ندارد، یک نظریهٔ فلسفی نیز بدون جایگاه تاریخی و منطقی خود قابل فهم نیست.
۳. حقیقت مانند یک موجود زنده است
هگل حقیقت را با یک ساختمان یا مجموعهای از سنگهای کنار هم مقایسه نمیکند.
او حقیقت را بیشتر به یک موجود زنده تشبیه میکند.
اصطلاح:
Organismus (Organism / Organisme)
در یک موجود زنده، هیچ عضوی جدا از اعضای دیگر معنا ندارد.
قلب بدون ریه، ریه بدون مغز و مغز بدون دستگاه گردش خون نمیتواند وجود داشته باشد.
به همین ترتیب، فلسفهٔ افلاطون بدون سقراط، فلسفهٔ ارسطو بدون افلاطون و فلسفهٔ کانت بدون دکارت قابل فهم نیست.
تمام این نظامها اندامهای یک موجود زندهاند که همان تاریخ عقل است.
۴. فلسفهها چرا از میان نمیروند؟
در علوم طبیعی، بسیاری از نظریههای قدیمی کنار گذاشته میشوند.
برای مثال، امروز دیگر کسی نظریهٔ زمینمرکزی بطلمیوس را در نجوم نمیپذیرد.
اما در فلسفه، وضع متفاوت است.
امروز نیز:
افلاطون خوانده میشود.
ارسطو خوانده میشود.
دکارت خوانده میشود.
اسپینوزا خوانده میشود.
کانت خوانده میشود.
چرا؟
زیرا هر یک حقیقتی را آشکار کردهاند که همچنان ارزش خود را حفظ کرده است.
۵. تفاوت تاریخ فلسفه با تاریخ علوم
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
علم طبیعیNaturwissenschaft(Natural Science / Science de la nature)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
هگل میان تاریخ علوم طبیعی و تاریخ فلسفه تفاوت مهمی میبیند.
در علوم طبیعی، کشف تازه معمولاً جایگزین کشف قدیمی میشود.
اما در فلسفه، نظریههای گذشته بهطور کامل حذف نمیشوند.
برای نمونه، اگر کسی بخواهد هگل را بفهمد، ناچار است افلاطون، ارسطو، دکارت، اسپینوزا و کانت را نیز بخواند.
زیرا اندیشهٔ هگل بدون آنها شکل نمیگیرد.
۶. هر فیلسوف فرزند زمان خویش است
هگل جملهای مشهور دارد که مضمون آن چنین است:
هر فلسفه، زمانهٔ خود است که در قالب اندیشه بیان شده است.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
زمانZeit(Time / Temps)
اندیشهGedanke(Thought / Pensée)
مقصود او این نیست که فلسفه فقط بازتاب شرایط اجتماعی است.
بلکه هر فیلسوف مسائل بنیادی عصر خود را به زبان مفاهیم بیان میکند.
برای مثال:
افلاطون پس از بحران سیاسی آتن میاندیشد.
دکارت در آغاز علم جدید میاندیشد.
کانت در عصر روشنگری (Enlightenment / Lumières) میاندیشد.
بنابراین، فلسفه را باید در بستر تاریخی آن فهمید.
۷. آیا فیلسوف از زمان خود فراتر میرود؟
هگل پاسخ میدهد:
هم بله و هم خیر.
فیلسوف نمیتواند کاملاً بیرون از زمان خود زندگی کند.
اما میتواند حقیقت درونی زمان خود را آشکار کند.
به همین دلیل، فیلسوف بزرگ کسی نیست که از تاریخ فرار کند.
بلکه کسی است که روح زمانهٔ خویش را بشناسد.
اصطلاح:
Zeitgeist (Spirit of the Age / Esprit du temps)
این واژه بعدها بسیار مشهور شد، هرچند هگل در آثار مختلف خود آن را با دقتهای متفاوتی بهکار میبرد. مقصود کلی، «روح یا ویژگی مسلط یک عصر تاریخی» است.
۸. هیچ فلسفهای کاملاً باطل نیست
یکی از مهمترین نتایج این گفتار چنین است:
از دید هگل، فلسفههای بزرگ را نباید به دو دستهٔ «درست» و «نادرست» تقسیم کرد.
بلکه باید پرسید:
این فلسفه چه مسئلهای را حل کرده است؟
چه حقیقتی را آشکار کرده است؟
و محدودیت آن کجا بوده است؟
هر فلسفه هم حقیقتی را بیان میکند و هم محدودیتی دارد که زمینه را برای پیدایش فلسفهٔ بعدی فراهم میسازد.
۹. رابطهٔ این دیدگاه با دیالکتیک
اکنون روشن میشود که دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) چگونه در تاریخ فلسفه عمل میکند.
هر نظام فلسفی:
مسئلهای را حل میکند.
در همان حال، مسئلهای تازه ایجاد میکند.
نظام بعدی آن مسئله را حل میکند.
اما خود نیز محدودیت تازهای پدید میآورد.
این فرایند تا زمانی ادامه مییابد که روح (Spirit / Esprit) به شناخت کاملتری از خود برسد.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
کلGanze(Whole / Tout)
موجود زندهOrganismus(Organism / Organisme)
زمانZeit(Time / Temps)
اندیشهGedanke(Thought / Pensée)
روح زمانZeitgeist(Spirit of the Age / Esprit du temps)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
دیالکتیکDialektik(Dialectic / Dialectique)
جمعبندی گفتار چهارم
هگل در این گفتار چهار اصل مهم را تثبیت میکند:
حقیقت (Truth / Vérité) یک کل زنده است و هیچ فلسفهای بهتنهایی تمام آن را دربر نمیگیرد.
هر نظام فلسفی، مرحلهای ضروری در رشد عقل و روح است؛ ازاینرو نباید فیلسوفان گذشته را صرفاً «اشتباه» دانست.
فلسفههای بزرگ از میان نمیروند، زیرا هر یک بخشی از حقیقت را برای همیشه در تاریخ اندیشه حفظ میکنند.
فهم هر فیلسوف، تنها با شناخت جایگاه او در زنجیرهٔ تاریخی اندیشه امکانپذیر است.
در گفتار پنجم، هگل به موضوع بسیار مهم دیگری میپردازد: رابطهٔ فلسفه و آزادی (Freedom / Liberté) و توضیح میدهد که چرا از نظر او، تاریخ فلسفه در معنای دقیق کلمه از یونان آغاز میشود و آزادی چه نقشی در پیدایش تفکر فلسفی دارد. این بحث، یکی از جنجالیترین بخشهای مقدمهٔ اوست، زیرا ارزیابی هگل از تمدنهای شرقی را نیز در بر میگیرد.
گفتار پنجم: فلسفه و آزادی
(Die Philosophie und die Freiheit / Philosophy and Freedom / La philosophie et la liberté)
۱. آزادی، شرط تولد فلسفه
پس از آنکه هگل نشان داد تاریخ فلسفه، تاریخ رشد عقل (Reason / Raison) است، اکنون پرسش تازهای مطرح میکند:
چرا فلسفه در همهٔ تمدنها به یک اندازه رشد نکرد؟
پاسخ او بر مفهوم آزادی (Freedom / Liberté) استوار است.
اصطلاح:
Freiheit (Freedom / Liberté)
از نظر هگل، فلسفه تنها در جایی ممکن است که انسان بتواند آزادانه بیندیشد.
فلسفه با تقلید، اطاعت کورکورانه یا پذیرش بیچونوچرای سنت آغاز نمیشود.
فلسفه زمانی آغاز میشود که انسان از خود بپرسد:
چرا؟
به چه دلیل؟
حقیقت چیست؟
به همین دلیل، آزادی فقط یک مسئلهٔ سیاسی نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، آزادی اندیشیدن است.
۲. آزادی چیست؟
هگل آزادی را به معنای «هر کاری که دلم بخواهد انجام دهم» تعریف نمیکند.
در فلسفهٔ او، آزادی معنایی بسیار عمیقتر دارد.
آزادی یعنی:
عقل، قانون خود را از درون خود بگیرد، نه از نیرویی بیرونی.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
آزادیFreiheit(Freedom / Liberté)
قانونGesetz(Law / Loi)
عقلVernunft(Reason / Raison)
اگر انسانی تنها از ترس فرمانی را اجرا کند، هنوز آزاد نیست.
اما اگر همان قانون را با عقل خود بفهمد و آن را بهعنوان قانون عقلانی بپذیرد، از دید هگل آزاد است.
۳. آزادی و خودآگاهی
آزادی بدون خودآگاهی (Self-consciousness / Conscience de soi) ممکن نیست.
اصطلاح:
Selbstbewusstsein (Self-consciousness / Conscience de soi)
انسان باید نخست خود را موجودی مستقل بداند.
سپس بتواند دربارهٔ جهان، سنت، دین و حتی باورهای خودش پرسش کند.
از این رو، فلسفه محصول صرفِ هوش نیست؛ بلکه نتیجهٔ پیدایش خودآگاهی آزاد است.
۴. چرا فلسفه از یونان آغاز میشود؟
در اینجا هگل یکی از مشهورترین و در عین حال بحثبرانگیزترین ادعاهای خود را مطرح میکند.
او میگوید:
فلسفه، به معنای دقیق کلمه، در یونان آغاز میشود.
اصطلاح:
Griechenland (Greece / Grèce)
دلیل او این نیست که پیش از یونان هیچ اندیشهای وجود نداشته است.
او میداند که در مصر، بابل، ایران، هند و چین اندیشههای عمیق دینی و حکمی وجود داشته است.
اما معتقد است آن اندیشهها هنوز به مرحلهٔ فلسفه نرسیده بودند.
۵. تفاوت حکمت و فلسفه
هگل میان دو مفهوم تمایز میگذارد.
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
حکمتWeisheit(Wisdom / Sagesse)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
از دید او، حکمت (Wisdom / Sagesse) میتواند بر سنت، الهام یا دین استوار باشد.
اما فلسفه (Philosophy / Philosophie) باید بر استدلال آزاد عقل تکیه کند.
این تمایز، پایهٔ ارزیابی او از تمدنهای مختلف است.
۶. شرق و غرب
اکنون هگل تقسیمبندی معروف خود را بیان میکند.
او معتقد است:
در شرق، هنوز اصل آزادی بهطور کامل شناخته نشده است.
به همین دلیل، اندیشه بیشتر در قالب دین، اسطوره یا حکمت باقی مانده است.
در یونان، برای نخستین بار انسان خود را موجودی آزاد میبیند.
از این رو، فلسفه به معنای دقیق آغاز میشود.
این دیدگاه هگل امروزه بسیار مورد نقد قرار گرفته است، زیرا پژوهشهای جدید نشان دادهاند که سنتهای فلسفی هند، چین و دیگر تمدنها بسیار پیچیدهتر از تصویری هستند که هگل در اختیار داشت.
۷. فرمول مشهور هگل دربارهٔ آزادی
هگل برای توضیح تاریخ جهان، سه مرحله را از هم متمایز میکند.
جهان شرقی
فقط یک نفر آزاد است.
یعنی فرمانروا.
جهان یونانی و رومی
برخی آزادند.
آزادی به گروهی از شهروندان تعلق دارد، نه به همه.
بردگان و بسیاری از ساکنان جامعه از این آزادی محروماند.
جهان مدرن
همهٔ انسانها آزادند.
البته مقصود هگل این نیست که در عمل همه آزادند؛ بلکه اصل آزادی بهعنوان یک حق همگانی شناخته شده است.
این تقسیمبندی، یکی از پایههای فلسفهٔ تاریخ اوست.
۸. فلسفه و دولت
از دید هگل، فلسفه هرگز جدا از جامعه نیست.
هر تمدنی، نوع خاصی از دولت، دین، هنر و فلسفه را پدید میآورد.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
دولتStaat(State / État)
جامعهGesellschaft(Society / Société)
به همین دلیل، مطالعهٔ تاریخ فلسفه بدون شناخت تاریخ تمدنها امکانپذیر نیست.
۹. نکتهٔ تفسیری
باید توجه داشت که ارزیابی هگل از «شرق» بر اطلاعات و پژوهشهای آغاز سدهٔ نوزدهم استوار بود و بسیاری از داوریهای او امروز محل مناقشهاند. پژوهشهای معاصر نشان دادهاند که سنتهای فلسفی در هند، چین و دیگر تمدنهای آسیایی نظامهای استدلالی و مفهومی بسیار پیشرفتهای داشتهاند. بنابراین، بسیاری از پژوهشگران امروزی این بخش از روایت هگل را نقد میکنند، هرچند همچنان آن را برای فهم نظام فلسفی خود هگل مهم میدانند.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
آزادیFreiheit(Freedom / Liberté)
خودآگاهیSelbstbewusstsein(Self-consciousness / Conscience de soi)
حکمتWeisheit(Wisdom / Sagesse)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
دولتStaat(State / État)
جامعهGesellschaft(Society / Société)
قانونGesetz(Law / Loi)
یونانGriechenland(Greece / Grèce)
جمعبندی گفتار پنجم
در این گفتار، هگل پنج اصل مهم را بیان میکند:
آزادی (Freedom / Liberté) شرط بنیادی پیدایش فلسفه است.
فلسفه زمانی آغاز میشود که انسان بتواند مستقل از سنت، با عقل خود حقیقت را جستوجو کند.
از نظر هگل، فلسفه به معنای دقیق از یونان (Greece / Grèce) آغاز میشود، زیرا در آنجا اصل آزادی اندیشه به شکلی تازه پدیدار شد.
هگل میان حکمت (Wisdom / Sagesse) و فلسفه (Philosophy / Philosophie) تمایز میگذارد؛ حکمت میتواند بر سنت یا دین تکیه داشته باشد، اما فلسفه باید بر استدلال عقلانی استوار باشد.
ارزیابی هگل از تمدنهای شرقی بخشی از نظام فلسفی اوست، اما بسیاری از جنبههای آن امروزه مورد نقد پژوهشگران قرار گرفته است.
در گفتار ششم، هگل به مسئلهٔ رابطهٔ فلسفه و دین (Religion / Religion) میپردازد و توضیح میدهد که چرا این دو، بهرغم تفاوتهایشان، از نظر او یک حقیقت را در دو صورت متفاوت بیان میکنند. این گفتار برای فهم نسبت میان الهیات و فلسفه در کل نظام هگل اهمیت اساسی دارد.
گفتار ششم: فلسفه و دین
(Philosophie und Religion / Philosophy and Religion / Philosophie et religion)
۱. مسئلهٔ اساسی
در زمان هگل، بسیاری تصور میکردند که فلسفه (Philosophy / Philosophie) و دین (Religion / Religion) با یکدیگر در تعارضاند.
برخی میگفتند:
دین بر ایمان (Faith / Foi) استوار است.
فلسفه بر عقل (Reason / Raison) استوار است.
پس این دو نمیتوانند با هم سازگار باشند.
هگل این تقابل را نمیپذیرد.
او میگوید:
اگر حقیقت یکی است، دین و فلسفه نیز نمیتوانند دو حقیقت متفاوت داشته باشند.
۲. موضوع مشترک فلسفه و دین
هگل معتقد است هر دو دربارهٔ یک موضوع سخن میگویند.
آن موضوع چیست؟
امر مطلق (Absolute / Absolu)
اصطلاح:
das Absolute (Absolute / Absolu)
امر مطلق، حقیقت نهایی و بنیاد همهٔ موجودات است.
از دید هگل:
دین نیز دربارهٔ امر مطلق سخن میگوید.
فلسفه نیز دربارهٔ امر مطلق میاندیشد.
پس اختلاف آنها در موضوع نیست.
۳. تفاوت در شیوهٔ شناخت
اکنون پرسش مهم مطرح میشود:
اگر موضوع هر دو یکی است، پس تفاوتشان چیست؟
هگل پاسخ میدهد:
تفاوت در صورت شناخت (Mode of Cognition / Mode de connaissance) است.
دین، حقیقت را در قالب:
تصویر (Image / Image)
نماد (Symbol / Symbole)
روایت (Narrative / Récit)
آیین (Ritual / Rite)
بیان میکند.
اما فلسفه همان حقیقت را به صورت:
مفهوم (Concept / Concept)
بیان میکند.
۴. مفهوم «تصور»
اصطلاح مهم:
Vorstellung (Representation / Représentation)
این واژه یکی از اصطلاحات اساسی فلسفهٔ هگل است.
او میان دو شیوهٔ اندیشیدن تفاوت میگذارد.
الف) تصور
Vorstellung (Representation / Représentation)
در تصور، حقیقت از طریق تصویر، داستان، استعاره یا نماد فهمیده میشود.
برای مثال، بسیاری از آموزههای دینی به این شیوه بیان میشوند.
ب) مفهوم
اصطلاح:
Begriff (Concept / Concept)
در مفهوم، همان حقیقت نه با تصویر، بلکه با اندیشهٔ ناب بیان میشود.
از نظر هگل، فلسفه عالیترین شکل شناخت است، زیرا حقیقت را در قالب مفهوم عرضه میکند.
۵. مثال
فرض کنیم دین میگوید:
«خدا آفرینندهٔ جهان است.»
فلسفه همان مسئله را به زبان دیگری بررسی میکند.
میپرسد:
رابطهٔ امر مطلق با جهان چیست؟
رابطهٔ وجود متناهی با وجود نامتناهی چگونه است؟
آیا جهان از امر مطلق جداست یا تجلی آن است؟
در نتیجه، هر دو دربارهٔ یک حقیقت سخن میگویند؛ اما زبان آنها متفاوت است.
۶. خدا و عقل
هگل بر خلاف بسیاری از فیلسوفان عصر روشنگری، دین را صرفاً خرافه نمیداند.
او معتقد است:
خدا موضوع عقل نیز هست.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
خداGott(God / Dieu)
عقلVernunft(Reason / Raison)
اما خدا را نمیتوان فقط با احساس یا ایمان شناخت.
عقل نیز باید بتواند دربارهٔ خدا بیندیشد.
به همین دلیل، فلسفهٔ دین برای هگل بخشی از فلسفه است.
۷. نقد ایمانگرایی
در زمان هگل، گروهی معتقد بودند که خدا فقط از راه ایمان شناخته میشود و عقل در این زمینه ناتوان است.
هگل با این دیدگاه مخالفت میکند.
او میگوید:
اگر خدا حقیقت مطلق است، عقل نمیتواند نسبت به او بیگانه باشد.
زیرا حقیقت و عقل با یکدیگر سازگارند.
اصطلاحات:
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
ایمانGlaube(Faith / Foi)
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
۸. فلسفه دشمن دین نیست
یکی از مهمترین نکات این گفتار آن است که هگل فلسفه را دشمن دین نمیداند.
او معتقد است فلسفه، حقیقتی را که دین به زبان تصویر بیان کرده، به زبان مفهوم بیان میکند.
از این رو، فلسفه دین را نابود نمیکند.
بلکه معنای عقلانی آن را آشکار میسازد.
در اینجا نیز مفهوم رفع (Sublation / Relève) حضور دارد.
دین:
نفی نمیشود.
حفظ میشود.
در سطح فلسفی ارتقا مییابد.
۹. دین، هنر و فلسفه
هگل سه شیوهٔ اصلی شناخت امر مطلق (Absolute / Absolu) را از یکدیگر متمایز میکند.
هنر
Kunst (Art / Art)
حقیقت را در قالب زیبایی نشان میدهد.
دین
Religion (Religion / Religion)
حقیقت را در قالب تصور و ایمان بیان میکند.
فلسفه
Philosophie (Philosophy / Philosophie)
حقیقت را در قالب مفهوم میشناسد.
این سه با هم رقابت نمیکنند؛ بلکه سه مرتبه از تجلی یک حقیقتاند.
۱۰. جایگاه تاریخ فلسفه
اکنون روشن میشود که چرا تاریخ فلسفه برای هگل اهمیت ویژهای دارد.
اگر فلسفه عالیترین شکل شناخت حقیقت باشد، مطالعهٔ تاریخ فلسفه یعنی مطالعهٔ رشد عالیترین صورت خودآگاهی روح.
به همین دلیل، تاریخ فلسفه فقط تاریخ نظریهها نیست.
بلکه تاریخ رشد عقل دربارهٔ امر مطلق است.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
دینReligion(Religion / Religion)
ایمانGlaube(Faith / Foi)
تصورVorstellung(Representation / Représentation)
مفهومBegriff(Concept / Concept)
امر مطلقdas Absolute(Absolute / Absolu)
خداGott(God / Dieu)
هنرKunst(Art / Art)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
عقلVernunft(Reason / Raison)
جمعبندی گفتار ششم
در این گفتار، هگل چند اصل اساسی را بیان میکند:
دین (Religion / Religion) و فلسفه (Philosophy / Philosophie) موضوع واحدی دارند: امر مطلق (Absolute / Absolu).
تفاوت آنها در شیوهٔ بیان است؛ دین از تصور (Representation / Représentation) و فلسفه از مفهوم (Concept / Concept) استفاده میکند.
فلسفه، دین را نفی نمیکند؛ بلکه آن را به سطحی مفهومی و عقلانی ارتقا میدهد.
هنر (Art / Art)، دین (Religion / Religion) و فلسفه (Philosophy / Philosophie) سه شیوهٔ متفاوت برای آشکار شدن حقیقتاند که از دید هگل، فلسفه کاملترین آنهاست.
نکتهٔ تفسیری
در این گفتار، باید میان دیدگاه خود هگل و تفسیرهای بعدی تمایز گذاشت. هگل از یک سو دین را مرحلهای ضروری در تجلی حقیقت میداند و از سوی دیگر، فلسفه را صورت مفهومی و کاملتر همان حقیقت. همین ادعا سبب شده است که برخی الهیدانان او را متهم به «فلسفی کردن دین» کنند و برخی فیلسوفان نیز او را به حفظ بیش از حد عناصر دینی در نظام فلسفیاش نقد کنند. این تنش، یکی از ویژگیهای اساسی فلسفهٔ هگل است و در ادامهٔ کتاب نیز بارها به آن بازمیگردد.
گفتار هفتم: روش مطالعهٔ تاریخ فلسفه
(Die Methode der Geschichte der Philosophie / The Method of the History of Philosophy / La méthode de l'histoire de la philosophie)
۱. چگونه باید تاریخ فلسفه را خواند؟
پس از آنکه هگل ماهیت فلسفه (Philosophy / Philosophie)، حقیقت (Truth / Vérité)، روح (Spirit / Esprit) و دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) را توضیح داد، اکنون این پرسش را مطرح میکند:
چگونه باید تاریخ فلسفه را مطالعه کرد؟
او معتقد است بیشتر مردم تاریخ فلسفه را به شکل نادرستی میخوانند.
آنها کتاب را به صورت فهرستی از عقاید میبینند.
مثلاً میگویند:
تالس چنین گفت.
آناکسیمنس چیز دیگری گفت.
افلاطون نظری متفاوت داشت.
ارسطو نظریهٔ دیگری ارائه کرد.
در نتیجه، تاریخ فلسفه به مجموعهای از عقاید پراکنده تبدیل میشود.
هگل این شیوه را رد میکند.
۲. تاریخ فلسفه یک نظام زنده است
اصطلاح:
System (System / Système)
از دید هگل، تاریخ فلسفه یک نظام (System / Système) است.
منظور او این است که تمام فلسفهها به یکدیگر وابستهاند.
هیچ فیلسوف بزرگی را نمیتوان جدا از دیگران فهمید.
برای مثال:
سقراط (Socrates / Socrate) بدون سوفیستها (Sophists / Sophistes) قابل فهم نیست.
افلاطون (Plato / Platon) بدون سقراط قابل فهم نیست.
ارسطو (Aristotle / Aristote) بدون افلاطون قابل فهم نیست.
کانت (Kant / Kant) بدون هیوم (Hume / Hume) قابل فهم نیست.
هگل بدون کانت، فیشته (Fichte / Fichte) و شلینگ (Schelling / Schelling) قابل فهم نیست.
۳. فلسفههای کوچک و فلسفههای بزرگ
هگل میان همهٔ متفکران تفاوت قائل میشود.
برخی فیلسوفان فقط اندیشههای دیگران را تکرار میکنند.
اما برخی دیگر مرحلهای تازه در رشد روح (Spirit / Esprit) ایجاد میکنند.
اینان همان فیلسوفان بزرگاند.
فیلسوف بزرگ کسی نیست که فقط مطالب زیادی نوشته باشد.
بلکه کسی است که مرحلهای تازه در حرکت عقل پدید آورده باشد.
۴. چرا بعضی فیلسوفان اهمیت بیشتری دارند؟
هگل معتقد است ارزش یک فیلسوف به مقدار اطلاعات او بستگی ندارد.
بلکه به این بستگی دارد که:
آیا او توانسته است مسئلهای تازه را حل کند؟
برای مثال:
تالس اهمیت دارد؛ زیرا نخستین بار کوشید طبیعت را بدون اسطوره توضیح دهد.
سقراط اهمیت دارد؛ زیرا فلسفه را از طبیعت به انسان منتقل کرد.
افلاطون اهمیت دارد؛ زیرا نظریهٔ ایده (Idea / Idée) را صورتبندی کرد.
ارسطو اهمیت دارد؛ زیرا تقریباً تمام شاخههای فلسفه را بهصورت نظاممند سامان داد.
کانت اهمیت دارد؛ زیرا مسئلهٔ امکان شناخت را از نو مطرح کرد.
در نتیجه، اهمیت فیلسوفان از جایگاه آنان در حرکت تاریخ عقل ناشی میشود.
۵. چرا باید همهٔ فیلسوفان را مطالعه کرد؟
ممکن است کسی بپرسد:
اگر هگل خود را کاملترین نظام فلسفی میداند، چرا باید فیلسوفان گذشته را بخوانیم؟
پاسخ او روشن است.
زیرا حقیقت بهصورت تدریجی آشکار شده است.
هیچ مرحلهای را نمیتوان حذف کرد.
همانگونه که درخت بدون ریشه وجود ندارد، فلسفهٔ جدید نیز بدون فلسفهٔ باستان قابل فهم نیست.
۶. فلسفه و زمان
اصطلاح:
Zeit (Time / Temps)
هگل بار دیگر تأکید میکند که هر فلسفه، محصول شرایط تاریخی خود است.
اما این به معنای نسبی بودن حقیقت نیست.
بلکه هر عصر، بخشی از حقیقت را آشکار میکند.
به همین دلیل، فلسفه هم تاریخی است و هم جهانشمول.
این دو ویژگی با یکدیگر تعارض ندارند.
۷. روش خود هگل
در اینجا هگل روش کتاب را روشن میکند.
او قصد ندارد فقط زندگینامهٔ فیلسوفان را بنویسد.
همچنین نمیخواهد صرفاً عقاید آنان را فهرست کند.
هدف او کشف حرکت درونی مفاهیم است.
بنابراین، هنگام بررسی هر فیلسوف، همواره سه پرسش را دنبال میکند:
الف) مسئلهٔ اصلی این فیلسوف چه بود؟
ب) او چه حقیقتی را آشکار کرد؟
ج) محدودیت اندیشهٔ او چه بود که فلسفهٔ بعدی از آن فراتر رفت؟
این سه پرسش، روش ثابت هگل در سراسر کتاب است.
۸. پایان مقدمه
در پایان مقدمه، هگل معتقد است خواننده اکنون آماده است تا وارد تاریخ واقعی فلسفه شود.
او از اینجا به بعد، دیگر دربارهٔ روش سخن نمیگوید، بلکه خودِ تاریخ فلسفه را آغاز میکند.
نخستین مرحله، جهان شرقی (Orient / Orient) است.
او بررسی خود را از:
چین (China / Chine)
هند (India / Inde)
ایران (Persia / Perse)
آغاز میکند.
البته همانگونه که در گفتار پنجم اشاره شد، ارزیابی او از این سنتها امروز محل بحث و نقد است، اما برای فهم نظام فلسفی هگل، آشنایی با استدلال او ضروری است.
اصطلاحات مهم این گفتار
فارسیآلمانیانگلیسی / فرانسه
نظامSystem(System / Système)
روشMethode(Method / Méthode)
زمانZeit(Time / Temps)
روحGeist(Spirit / Esprit)
ایدهIdee(Idea / Idée)
حقیقتWahrheit(Truth / Vérité)
فلسفهPhilosophie(Philosophy / Philosophie)
تاریخGeschichte(History / Histoire)
جمعبندی فصل اول: ماهیت تاریخ فلسفه
اکنون میتوان کل مقدمهٔ نظری هگل را در چند اصل اساسی خلاصه کرد:
اصل اول: موضوع فلسفه، حقیقت (Truth / Vérité) است، نه عقیده (Opinion / Opinion).
اصل دوم: حقیقت، واحد است؛ اما شناخت انسان از آن در طول تاریخ گسترش مییابد.
اصل سوم: تاریخ فلسفه، تاریخ رشد عقل (Reason / Raison) و روح (Spirit / Esprit) است.
اصل چهارم: دیالکتیک (Dialectic / Dialectique) قانون حرکت اندیشه است و از طریق نفی (Negation / Négation) و رفع (Sublation / Relève) عمل میکند.
اصل پنجم: هیچ نظام فلسفی بزرگ کاملاً باطل نیست؛ هر یک لحظهای ضروری در تکامل حقیقت است.
اصل ششم: فلسفه بدون آزادی اندیشه امکانپذیر نیست.
اصل هفتم: دین، هنر و فلسفه سه شیوهٔ متفاوت برای بیان یک حقیقتاند، اما فلسفه این حقیقت را در قالب مفهوم (Concept / Concept) بیان میکند.
اصل هشتم: تاریخ فلسفه باید بهصورت یک کل زنده و پیوسته مطالعه شود، نه بهعنوان مجموعهای از عقاید جدا از هم.
نکتهٔ پایانی
با پایان این گفتار، فصل اول (مقدمهٔ نظری) به پایان میرسد. از فصل دوم به بعد، هگل وارد بررسی تاریخی میشود و بحث خود را با فلسفهٔ شرق آغاز میکند؛ جایی که نخست دیدگاه خود را دربارهٔ چین، سپس هند و ایران بیان میکند و توضیح میدهد که این سنتها را چه جایگاهی در تاریخ جهانی فلسفه میدهد. این فصل آغاز روایت تاریخی کتاب است.
برچسبها:
هگل,
درسگفتار های تاریخ فلسفه,
فلسفه هگل,
دیالکتیک